رضا قليخان هدايت
1485
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كه با من بگو تا كه رستم كجاست * ز غم شايدم گردد اين پشت راست فريبرز گفت او پس از من ز جاى * بيايد ندارد جز از رزم راى شب تيره را تا سپيده دمان * بيايد ندارد بره بر زمان به دو گفت گودرز رستم چه گفت * كه گفتار او را نشايد نهفت فريبرز گفت اى جهانديده مرد * تهمتن نفرموده ما را نبرد برفت آن و گودرز با وى برفت * بكوه هماون رسيدند تفت چو لشكر پديد آمد از ديدگاه * بشد ديدهبان سوى توران سپاه كز ايران يكى لشكر آمد بدشت * ازآنروى سوى هماون گذشت فريبرز كاووس گفتند هست * سپاه سرافراز خسروپرست چو رستم نباشد از آن باك نيست * دم او براين زهر ترياك نيست ز كوه هماون برآمد خروش * زمين آمد از بانگ اسبان به جوش بايران خروش آمد از ديدگاه * كزين روى تنگ اندرآمد سپاه درفش سپهبد گو پيلتن * بديد آمد اندر پسش انجمن و زانروى ديگر ز توران سپاه * هوا گشت برسان ابر سياه درين روى ايران سپهدار طوس * بابر اندر آورده آواى كوس بر كوه لشكر بياراستند * درفش خجسته بپيراستند چو گردون تهى شد ز خورشيد و ماه * طلايه برآمد ز هر دو سپاه چنين گفت با ديدهبان پهلوان * كه بيدار دل باش و روشنروان دگرباره بنگر بدين كوه سر * كه كى مىرسد شير پرخاشخر چنين داد پاسخ كه اينك ز راه * رسد بىگمان رستم كينهخواه روان گشت گودرز هشيار پير * پذيره سوى پهلوان دلير چو گودرز روى تهمتن بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد پياده شد از اسب رستم همان * پياده بيامد چو باد دمان گرفتند مر يكدگر را كنار * خروشى برآمد ز هر دو بزار به دو گفت گودرز كاى پهلوان * هشيوار و جنگى و روشنروان